چه رفته است که امشب سحر نمي آيد؟
شب فراق به پايان مگر نمي آيد؟
 
جمال يوسف گل چشم باغ روشن کرد
ولي ز گمشده من خبر نمي آيد
 
شدم به ياد تو خاموش، آنچنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد
 
تو را بجز به تو نسبت نمي توانم کرد
که در تصور از اين خوبتر نمي آيد
 
طريق عقل بود ترک عاشقي دانم
ولي ز دست من اين کار برنمي آيد
 
بسر رسيد مرا دور زندگاني و باز
بلاي محنت هجران بسر نمي آيد
 
منال بلبل مسکين به دام غم زين بيش
که ناله در دل گل کارگر نمي آيد
 
ز باده فصل گلم توبه ميدهد زاهد
ولي ز دست من اين کار برنمي آيد
 
دو روز نوبت صحبت عزيز دار رهي
که هر که رفت از اين ره دگر نمي آيد



تاريخ : جمعه 15 خرداد 1394 | 05:06 | نویسنده : alsojde | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید



  • وب مغانشابو
  • وب موج سوار
  • وب آموزش ریاضی
  • وب بای شاپ